|
|
سه شنبه، 9 بهمن، 1386 - عباس سلطانی | لینک دائم
| یادت نره عزیز شی
|
|
دل مـن یــه روز بــه دریا زد و رفـــت
|
|
سه شنبه، 9 بهمن، 1386 - عباس سلطانی | لینک دائم
| یادت نره عزیز شی
|
|
سلام به همه دوستان! حالتون خوبه؟ ! امروز خیلی سرحالم ! میدونید چرا ؟! چند روزی بود سرم خیلی شلوغ بود ، باور کنید بعضی روزها تا دو نصفه شب یه چند تا جمله باحال هم تازه پیدا کردم که واستون گذاشتم : آخرین کلمات یک ... آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟ |
|
يكشنبه، 11 آذر، 1386 - عباس سلطانی | لینک دائم
| یادت نره عزیز شی
|
|
سلام به همه عزیزان! چه کسانی که منو از وبلاگ قبلیم میشناسند و چه کسانی که برای اولین بار به وبلاگ من میان کسانی که وبلاگ قبلی من در بلاگفا رو مطالعه کردند همه من رو میشناسند و کسانی هم که منو نمیشناسند بهشون مژده میدم که در آینده افتخار آشنائی با من رو خواهند داشت . پست قبلی رو یادتون نره بخونید . |
|
پنجشنبه، 8 آذر، 1386 - عباس سلطانی | لینک دائم
| یادت نره عزیز شی
|
|
| نفرتم را روی يخ مينويسم |
گابریل گازسیا مارکز نویسنده ۷۳ ساله و چهره تابناک ادبیات امریکای لاتین و جهان به علت بیماری از زندگی اجتماعی کناره گرفته است .او به سرطان غدد لنفاوی مبتلا شده و به نظر میرسد که حالش رو بدتر شدن است . مارکز نویسنده رمان های مانند (( صد سال تنهایی))((گزارش یک قتل ))و ((از عشق و شیاطین دیگر )) و ((پاییز پدر سالار)) و ..... غیره است . و در سال ۱۹۸۹ برنده جایزه نوبل ادبیات شده است . او یک نامه خداحافظی برای دوستانش نوشته که حقیقتا تکان دهنده است و یه جورایی آدمو به فکر میبره که چرا هیچوقت ما زیبایی های زندگی رو نمیبینیم . چرا هیچوقت به فکر لذت بردن از اونا نیستیم و چرا قدر اونایی که دوسشون داریمو نمیدونیم و چرا همیشه وقتی به آخر خط میرسیم یاد این چیزا میوفتیم . امیدوارم با خواندن این نامه یکمی به خودمون بیایم و قدر دوستامون و خودمون و زنذگیو بیشتر بدونیم . اگرخداوند برای لحظه ای فراموش میکرد که من عروسکی کهنه ام وتکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت احتمالا همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم.ارج همه چیز در من نه در ارزش آنها که درمعنایی است که دارند .کمتر می خوابیدم وبیشتر رویا می دیدم .چون می دانستم هردقیقه که چشمانم را برهم می گذاریم شصت ثانیه نور را ازدست می دهیم .هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم وهنگامی که دیگران می خوابیدند بیدارمی ماندم .هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم وازخوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم!اگرخداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت قبایی ساده می پوشیدم نخست به خورشید چشم می دوختم ونه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم. خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم رابریخ می نوشتم وطلوع آفتاب را انتظارمی کشیدم...روی ستارگان با رویایی ونگوکی شعری بندیتی (شاعرمعاصر اروگوئه) را نقاشی می کردم و صدای دلنشین سرات (خواننده اسپانیایی)ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم.با اشک هایم گل های سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهاشان وبوسه گلبرگ هاشان در جانم بخلد. خدایا اگرتکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم به همه مردان وزنان می قبولاندم که محبوب منند.ودرکمند عشق زندگی می کردم. به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند نمی توانند دیگرعاشق شوند ونمی دانند زمانی پیرخواهندشد که دیگر نتوانند عاشق باشند . به هرکودکی دوبال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد .به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد.آه انسانها ازشما چه بسیارچیزها که آموخته ام .من دریافته ام که همگان می خواهند درقله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته ی نتیجه ای است که در دست دارند.دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد اورا برای همیشه به دام می اندازد.دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد اورا یاری دهد تا روی پای خود بایستد. من از شما بسی چیزها آموخته ام اما درحقیقت فایده ی چندانی ندارند.چون هنگامی که آنها را دراین چمدان می گذارم بدبختانه دربستر مرگ خواهم بود. |
|
پنجشنبه، 8 آذر، 1386 - عباس سلطانی | لینک دائم
| یادت نره عزیز شی
|
|








مینشستم جدول درست میکردم مدتیه که به وظیفه جدیدم اومدم و اینجا خیلیی کارم زیاد شده الان هم خوشبختانه مدیر شعبه مون رفته کابل و من دارم یه نفس راحتی میکشم .

: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!


















