نمایش تبلیغ
 
ساخت وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگها
 

وطندار

اگر طالبان پیروز شوند چه خواهد شد

سه شنبه، 9 بهمن، 1386 - عباس سلطانی | لینک دائم | یادت نره عزیز شی | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

دل مـن یــه روز بــه دریا زد و رفـــت


پــشت پا بــه رســم دنیـا زد و رفت


پاشنــه کفــش فـــرار رو ور کشیــد


آستیـــــن همـــت رو بالا زد و رفــت


یــــه دفـــعه بچه شد  و تنگ غروب


سنـــگ توی شیشه فردا زد و رفت


حیـــوونی تـــازه گی آدم شــده بود


بـــه سرش هوای هــوا زد و رفــــت


دفتــــر گذشتــــه هــا رو پاره کـــرد


نــــامه فـــرداها رو پـــا زد و رفــــت


حیـــوونی تــازه گی آدم شــده بود


بـــه ســـرش هــوای هوا زد و رفت


دل مـــن یـــه روز به دریا زد و رفت


پشت پا بــه رسم دنیــــا زد و رفت


زنـــده ها خیــلی براش مرده بودند


خودش رو تو مرده ها جا زد و رفت


هوای تازه دلــش میـخواست ولـی


آخــــرش توی غبــــارها زد و رفــت


دنبــال کلیــــد خوشبختی میگشت


خودش هم قفلی روقفلها زدو رفت


یـــه دفعه بــچه  شد و تنـگ غروب


سنگ توی شیشه دنیــا زد و رفـت


حیـــوونی تــازه گی آدم شــده بود


بـــه سرش هوای هـــوا زد و رفــت


دفتــــر گذشتــــه ها رو پـــاره کـرد


نــامـه فـــرداها رو پــــا زد و رفـــت


حیـــــوونی تازه گـی آدم شده بود


بــه ســرش هوای هــوا زد و رفـت

 

سه شنبه، 9 بهمن، 1386 - عباس سلطانی | لینک دائم | یادت نره عزیز شی | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

سلام به همه دوستان!     

حالتون خوبه؟ ! 

امروز خیلی سرحالم ! میدونید چرا ؟!  

چند روزی بود سرم خیلی شلوغ بود ، باور کنید بعضی روزها تا دو نصفه شب  مینشستم جدول درست میکردم مدتیه که به وظیفه جدیدم اومدم و اینجا خیلیی کارم زیاد شده الان هم خوشبختانه مدیر شعبه مون رفته کابل و من دارم یه نفس راحتی میکشم .
خوب بگذریم .
صادق جان و مارال جون ازم خواسته بودند که  اگه من دیگه وبلاگ قبلیم رو آپ نمیکنم بگم تا اون رو از پیوندهای وبلاگ شون بردارند و به جاش این یکی رو بگذارند ، من الان سر وظیفه ام و متاسفانه همون طور که قبلا هم گفته بودم اینترنت های اینجا بیشتر از نود درصد سایت هاش فیلتره تا فقط برای کارای اداری مورد استفاده قرار بگیره به غیر از چهار ، پنج کامپیوتر که الان یکی شون ماله منه و هیچ فیلتری نداره اتفاقآ توی اینترنت های قبلی  یادشون رفته بلاگفا رو فیلتر کنند اما بقیه سایت هایی وبلاگ همه فیلتره اگه من اینجا و سر وظیفه فعلیم موندنی شدم که هیچ چی وبلاگم همینه ولی اگه باز فرستادنم یه جای دیگه مجبورم باز دست به دامن بلاگفا بشم ولی امیدوارم که نشم به هر حال من چه از این عزیزان و چه از بقیه دوستانی که وبلاگ قبلیم رو لینک کرده بودند میخوام که جای لینک آدرس این وبلاگ رو با اون عوض کنند امیدوارم تونسته باشم جواب کاملی به این عزیزان بدم .

یه چند تا جمله باحال هم تازه پیدا کردم که واستون گذاشتم :

آخرین کلمات یک ...

آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين کلمات يک خون‌آشام : نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!
آخرين کلمات يک داور فوتبال: نخير آفسايد نبود!
آخرين کلمات يک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرين کلمات يک دوچرخه‌سوار: نخير تقدم با منه!
آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرنده‌ام!
آخرين کلمات يک سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه...
آخرين کلمات يک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرين کلمات يک غواص: نه اين طرفها کوسه وجود نداره...
آخرين کلمات يک فضانورد: برای يک ربع ديگه هوا دارم...
آخرين کلمات يک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...
آخرين کلمات يک قهرمان: کمک نميخوام، همه‌اش سه نفرند...
آخرين کلمات يک قهرمان اتوموبيلرانی : پس مکانيکه ميدونه که با ...
آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين کلمات يک کامپيوتر: هاردديسک پاک شده است...
آخرين کلمات يک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگيری ها...
آخرين کلمات يک گروگان: من که ميدونم تو عرضهء شليک کردن نداری...
آخرين کلمات يک گيتاريست: يه خرده ولوم بده...
آخرين کلمات يک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم...
آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بيخطره...(آره جون عمه ات )
آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب : اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرين کلمات يک متخصص کامپيوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!
آخرين کلمات يک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين کلمات يک ملوان: من چه ميدونستم که بايد شنا بلد باشم؟
آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرين کلمات يک نارنجک‌انداز : گفتی تا چند بشمرم؟
 

يكشنبه، 11 آذر، 1386 - عباس سلطانی | لینک دائم | یادت نره عزیز شی | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

سلام به همه عزیزان!

چه کسانی که منو از وبلاگ قبلیم میشناسند و چه کسانی که برای اولین بار به وبلاگ من میان

کسانی که وبلاگ قبلی من در بلاگفا  رو مطالعه کردند همه من رو میشناسند و کسانی هم که منو نمیشناسند بهشون مژده میدم که در آینده افتخار آشنائی با من رو خواهند داشت .

پست قبلی رو یادتون نره بخونید .

پنجشنبه، 8 آذر، 1386 - عباس سلطانی | لینک دائم | یادت نره عزیز شی | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

نفرتم را روی يخ مينويسم

گابریل گازسیا مارکز نویسنده ۷۳ ساله و چهره تابناک ادبیات امریکای لاتین و جهان به علت بیماری از زندگی اجتماعی کناره گرفته است .او به سرطان غدد لنفاوی مبتلا شده و به نظر میرسد که حالش رو بدتر شدن است . مارکز نویسنده رمان های مانند (( صد سال تنهایی))((گزارش یک قتل ))و ((از عشق و شیاطین دیگر )) و ((پاییز پدر سالار)) و ..... غیره است .

و در سال ۱۹۸۹ برنده جایزه نوبل ادبیات شده است . او یک نامه خداحافظی برای دوستانش نوشته که حقیقتا تکان دهنده است و یه جورایی آدمو به فکر میبره که چرا هیچوقت ما زیبایی های زندگی رو نمیبینیم . چرا هیچوقت به فکر لذت بردن از اونا نیستیم و چرا قدر اونایی که دوسشون داریمو نمیدونیم و چرا همیشه وقتی به آخر خط میرسیم یاد این چیزا میوفتیم . امیدوارم با خواندن این نامه یکمی به خودمون بیایم و قدر دوستامون و خودمون و زنذگیو بیشتر بدونیم .

اگرخداوند برای لحظه ای فراموش میکرد که من عروسکی کهنه ام وتکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت احتمالا همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم.ارج همه چیز در من نه در ارزش آنها که درمعنایی است که دارند .کمتر می خوابیدم وبیشتر رویا می دیدم .چون می دانستم هردقیقه که چشمانم را برهم می گذاریم شصت ثانیه نور را ازدست می دهیم .هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم وهنگامی که دیگران می خوابیدند بیدارمی ماندم .هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم وازخوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم!اگرخداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت قبایی ساده می پوشیدم نخست به خورشید چشم می دوختم ونه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم.

خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم رابریخ می نوشتم وطلوع آفتاب را انتظارمی کشیدم...روی ستارگان با رویایی ونگوکی شعری بندیتی (شاعرمعاصر اروگوئه) را نقاشی می کردم و صدای دلنشین سرات (خواننده اسپانیایی)ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم.با اشک هایم گل های سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهاشان وبوسه گلبرگ هاشان در جانم بخلد.

خدایا اگرتکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم به همه مردان وزنان می قبولاندم که محبوب منند.ودرکمند عشق زندگی می کردم.

به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند نمی توانند دیگرعاشق شوند ونمی دانند زمانی پیرخواهندشد که دیگر نتوانند عاشق باشند .

به هرکودکی دوبال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد .به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد.آه انسانها ازشما چه بسیارچیزها که آموخته ام .من دریافته ام که همگان می خواهند درقله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته ی نتیجه ای است که در دست دارند.دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد اورا برای همیشه به دام می اندازد.دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد اورا یاری دهد تا روی پای خود بایستد.

من از شما بسی چیزها آموخته ام اما درحقیقت فایده ی چندانی ندارند.چون هنگامی که آنها را دراین چمدان می گذارم بدبختانه دربستر مرگ خواهم بود.

پنجشنبه، 8 آذر، 1386 - عباس سلطانی | لینک دائم | یادت نره عزیز شی | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خوش آمدید

تماس با عباس

مطالب پیشین

RSS Feed


add to google bookmarks
add to yahoo bookmarks
add to msn bookmarks
add to my feedster
Subscribe with Bloglines
add to netvibes
add to live

اخبار هک و امنیت